تبليغاتX
z3
z3
                         

       

 

با دنده سنگین حرکت کنید /نشر ماهریز/ ۸۸۰۱۱۰۳۴

 متاسفانه کتاب فعلن در حماقت ناشر گیر کرده است  

 

2 نوشته شده در  87/02/10ساعت 22  توسط  ابو  | 

 

مجموعه داستان سي‌امين حكايت سيتا/رضا مختاري/ نشر چشمه 

سی امین حکایت رامایانا از سیتا

 

 

 

2 نوشته شده در  87/01/20ساعت 21  توسط  ابو  | 

Extreme Ways

 

 

 

 در جاده ی که با چراغ های هدیه ی مقام معظم رهبری روشن شده می رانم

 موبی  که  شبیه حمید دانش است برایم می خواند

 نمی فهمم چه می خواند ولی راست می گوید هر چه می گوید

 

 

 

2 نوشته شده در  87/01/20ساعت 20  توسط  ابو  | 

 

 

 

 

دختر قالی

 

 

 

 دیگر نقشه را نگاه نمی کند 

 همه ی نقشه ها  را از بر شده

 گوشه ی چادرش را گرفته با دندان کوچکش

 گوشه ی چادرش تر شده

 یک طرف چادر  پس رفته

 دین و ایمانم از دست رفته

 رنگ پریده با موی سیاه

 عاشقش مانده در کوره راه

 می نالد با قلبی  پر غصه

 آه، قالی ما  تازه رسید به نصفه

 که عاشق یک تن است دشمن هزاراست

 که عاشق یک تن است دشمن هزاراست

 کنار سورمه ای ، لاکی است 

 چشمهایت چشمه ی پاکی است

 کنار قهوه ای بژ بزن

 آتش به این دژ بزن 

 گلی بکار  کنار آبی

 عشق است و اندوه و بی تابی 

 عشق است و اندوه و بی تابی

...  

 

 

 

 

ازران کاشان - هزارو سیصد و هشتادوشش

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  86/12/12ساعت 18  توسط  ابو  | 

 

 

يادداشتي قدیمی

درباره  آب لوله کشی و

دموکراسی زوری     

  

اب لوله کشی  و مدرسه  و سالم ماندن فرزند دلبندتان با واكس فلج اطفال  خوب است یا نه ؟ اگر جوابتان بله ا ست كه هیچ واگر خیر است  من غارهای بسیار  زیبایی  در همین ایران اسلامی  می شناسم . که تا ببینید  فریاد زنید به چه غاری چه کوهی  به چه ابرهاي تمیزی  . ولي اگردر چله ي  زمستان  از تشنگی مردید  و يا در چله ی تابستان  بچه تان  جلوي چشمان حیرانتان  تشنج گرفت و ذهنش عقبماند  با خود تان است  .  اگر  شیاطین سفید اورپا  به  قاره ی سیاه نرفته بودند الان نلسون ماندالا   بی زحمت   کت و کروات  برهنه و رها با نیزه اش میمون شکار می کرد  واگر قرار بود قبایل افریقای به حال خودشان وا گذاشته شوند تا بر اساس حساسيت هاي فرهنگي !!! و قومي خودشان دست از ادم خواری  بردارند   خدا می داند کی برمی داشتند یا نمی داشتند   ( همانطور كه هنوز   اقوام ابتدایی در جزایر دورافتاده زندگی می کنند   ).  دستاوردهاي انساني براي تمام انسانهاست( و حتي  براي حيوانات ) * و تمدن محصول تبادل و بده بستانهاي  جوامع انساني ست همانطور كه از كاغذ چيني ها همه دنيا متمتع مي شوند و قانون ابن سيناي  ايراني ،  قانون طب  دنيا متحول مي كند و از  حقوق بشر فرانسوی  امروز همه ي دنيا بهرمندند . 

 

اين گفته که  دموكراسي زوی نیست   و نمی توان آن را به  جامعه ي بيمار تزريق كرد از رمال های  بر مي آيد كه نگران کسب کارخویشند . نظام هاي سوسياليستي يا فاشيستي يا سلطنتي و دینی  هر يك با نوایی اهنگ  رسوايي شان را زده اند . مردمسالاری   گرچه گاهي نیز  در جاده مانده  ولي بهر حال از محک تجربه  بیرون امدست 

  

* دامپزشكي محصول تمدن است

 

 

 

2 نوشته شده در  86/09/15ساعت 15  توسط  ابو  | 

 

آرتیست بازی

 

 

ترجمه لغوی  artist  هنرمند است ولی  معنی رایج آن در  فرهنگ عامه ایرانی به معنی بازیگر سینماست و کلمه آرتیست در بین مردم کوچه و بازار  دقیقن  بازیگر سینما  را تداعی می کند  این که چرا این  کلمه در فارسی  جای  actor  به معنی بازیگر  را گرفته بربنده پنهان است. تا آنجا که من می دانم بازیگری سینما ارتباطی به هنر ندارد و  درهیچ کجای دنیا نیز به اندازه ی ایران، بازیگر سینما را هنرمند خطاب نمی کنند آنقدر به این جماعت در تلویزیون جمهوری اسلامی هنرمند گفته اند که خودشان هم  کم کم باورشان شده است ( تعریف هنرمند بماند ) .    ولی از طرفی دیگرطنزدیگری ست اندر جماعت دیگر  در لایه ی اجتماعی دیگر  که خود را دقیقن با همین کلمه معرفی می کنند.و از خدا که پنهان نیست از شما پنهان نباشد که  این اسم با بارمعنایی ایرانی آن  به قواره انها خوب می خورد  و در جای درست خود از نظر معنی ایرانی اش استفاده می شود .  این جماعت تجسمی گران هموطن هستند  که بسیاری از آنان  و نه همه ی آنها  بارها بازیگران  قابل تری اند از خوبرویان  سینما و بیش ازآن که در غم و عشق هنر باشند در تدارک شهرتند و  حتی در خلوت  هم گرفتار بازی اند در جمعیت که بماند و دانید.....

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  86/05/12ساعت 14  توسط  ابو  | 

فرش کاشانم

روزگارم بد است

 

 

 

ملک الشعرای بهار :  فرش زیبا ش کنون شهره  دهر است چنانک / زری و مخمل او شاهد هر جایی بود

لرد کرزن*: لطیف تر و ظریفتر از قالیهای ابریشم کاشان منسوجی از زیر دست انسان بیرون نیامده است   

 

خیلی خوب یادم هست تا بیست سال  پیش بی استثنا  در  هر خانه ی کاشان  ،  یک   دار قالی بود ، انگار  خانه  بدون دار قالی ،  خانه نبود . مثل خانه اروپایی ها که حتمن یک دستگاه پیانو درانها هست  ( من اروپا  نرفته ام در همین فیلم های خارجی تلویزیون خودمان دیده ام ). حالا  می خواست خانه ی  اعیانی باشد و یا خانه ی رعیت. فرقش این بود خانم خانه ی اعیانی وقتی حوصله اش تنگ می شد می رفت پای دار قالی و یکی دو رچ می با فت و خانم  رعیت ازصبح تا شب ریشه می زد  تا  کمک خرج زندگی  اش باشد ، حالا در  خانه های کاشان که هیچ ، در  خانه های دهات دور افتاده ی کاشان  هم  به  سختی یک دار قالی یافت می شود . سرعت نابودی  قالی کاشان در چند ساله اخیر محیر  العقول بوده است ( اساسن ما موجودات  محیرالعقولی هستیم ) ،  تا سال70  در نوشاباد کاشان بیشتر از  چهار هزار نفر  قالی می بافته اند . که امروز  شاید به زور  چهل نفر هم  نشوند .

در چند روز اخیر  هر که من می ر سد می گوید  شنید ه ا ی ؟  چینی ها،   کاشان در ست کرده اند ؟ انگار باید چشم تنگان  به ما حالی کنند و  خودمان نمی دانیم چه کارهای  بلد یم . یک سالنامه ی چینی مربوط به 1700 سال پیش بزرگترین واردات چین را  فرش ایران  نوشته است  ،  نکته اینست  که چینی ها چند هزار  سال  است ازما  قالی  خریده اند و شهری به نام کاشان نساخته اند. پس اتفاق   اخیر بیشتر از ان که به هوش و توانایی انها مربوط باشد به بی عرضگی و تنبلی ما مربوط است .هنری  را که  از خودمان بود  نتوانستیم نگه داریم و تنها   کالای تولیدی و  صادراتی  خود را که از هوشمندی  اجدادمان به ما ارث رسیده بود را  نابود کردیم ، ما ارث خوران بدی هستی همه ارث پدری مان  را یکجا  می خوریم ،  باز هم جیب مان خالی ست و هیچ مهارت و ارثیه ای  برای بچه هایمان باقی نمی گذاریم  .   

حالا چرا از  چینی ها شاکی هستید؟   یعنی  اگر ما که از کسی  مهارتی یاد نمی گیریم   هیچ کس هم  نباید از  ما یاد بگیرد؟ کجا نوشته اند که اگر  کسی هنری  را از دیگری یاد گرفت و به کا ربست ،جنایتکتر است ؟  من  که به عنوان یک ایرانی از ملت چین ممنونم که هم  هنر  چند هزار ساله ی مارا می خواهند   از نابودی نجات دهند  و هم خوشان را از گرسنگی  . ماهم  در عوض خودروهای در جه چندم مالزی  را مونتاژ می کنیم و  چند برابرقیمت واقعی اش   به خودمان  می فروشیم.(کارگران کارخانه های خودروسازی  همان قالیبافان سالهای دور ند )   به نظر بنده  ، شهری  که چینی ها تاسیس کرد ه اند فقط مربوط به  فرش  در حال احتضار کاشان نیست بلکه قراراست   منسوجات منقرض شده ی  کاشان   مانند  مخمل و زری  و ابریشم بافی    (که  روزگاری از قالی کاشان مشهور تر بودند)  به کوری چشم امریکا  در انجا تولید شوند .  ولتر  شاعر  فرانسوی دویست وهشتاد سال پیش  گفته  : کاشان در ایران حکم لیون را دارد در اروپا  ، یعنی  همان رونقی که لیون به عنوان مرکز منسوجات ابریشمی  در  اروپا دارد ، کاشان در شرق دارد.

خبر فوت  استاد نظام افسری کاشانی (بزرگترین طراح و نقاش  قالی معاصر ) و ساختن شهر فرش  کاشان در چین  را در یک روز شنیدم .  شنیدن  همزمان این دو خبر برای من  معنی دارد برای شما را نمی دانم ؟

 

 

 

* سفیر بریتانیا درایران قاجار

 
2 نوشته شده در  86/04/12ساعت 16  توسط  ابو  | 

                                            سنگ ها ی بسته

                               سگ ها ی ول    

رضا   زنگ زد و گفت از تخریب میرات فرهنگی کاشان  بنویس تا این ستون( ستونی در مجله همشهری جوان  ) پرشود . وگرنه هم من می دانم هم شما که این  ستون ها  فقط حکم ناله و نفرین  را دارند و هر چه از این ستون به ان ستون برویم فرجی در حقظ میراثمان  ایجاد نمی شود  .  مدتی بود  که خیلی  بال بال می زدم و و  می خواستم حتی جلو ماشین نابودکننده فرهنگ  شهرداری  دراز شوم  که فکر ابروی پدرم را کردم و نکردم .انقدر تمرین کردم تا پوستم  کلفت شود وشد  و  حالا مثل  دیوانه ها ،  بی تفاو ت به همه ی  تخریب ها و حماقت ها  نگاه  می کنم و از کنارشان   رد  می شوم . 
از اخرین دسته گل  شروع می کنم
1
 – چند سالی بود چند نفر معلوم الحال می خواستند بقعه  کوچک و زیبای شاه یلان در وسط بازار  کاشا ن را خراب کند و یک حسینه بزرگ و زشت بسازند و لی با میرات گیرو کش داشتند تا انکه  چند ماه پیش ناگهان بقعه سوخت ، شاید از غصه    . الله اعلم
خوشبختانه من قبل از اتش سوزی بی  هوا ،  چند تا یی عکس دارم از ان جا
2
 – یک ماه پیش  رفته بودم  از  محراب  مسجد علی قهرود ( به تاریخ 700 قمری )،   روستایی در 35 کیلومتری کاشان عکس بگیرم که متولی  مسجد جلویم را گرفت و از مسجد بیرونم کرد و گفت کاشی ها ی محراب را برده اند
گفتم ان وقت که بردند  کجا بودی؟   با خودم گفتم  عجب روزگاری ست سنگها را بسته اند و سگ ها ول کرده اند

3
- بقه شاهسواران  ۶۰۰   سال بر قله کوهی راحت نشسته بود تا اینکه یکی به سرش زدکه ان جا را نو نوار کند و میرات فرهنگی کاشان مجوز تخریب را داذ و بقعه ۶۰۰ ساله به طور کاملن قانونی نابود شد !!!!!!
4
 – در چند قدمی اتشکده ساسانی نیاسر،  اتشکده ساسانی نیاسر  یک معدن چی سنگ استخراج می کند جالب است که این مورد نیز با اجازه مستقیم ریاست میرات فرهنگی صورت می گیرد . بازهم ایراد بگیرید چرا سازمان میراث فرهنگی به اشتغال زایی در بخش صنعت بی توجه است .!!!

5
- تارونیه  می گوید مهمان سرای بزرگ و مجلل شاه عباسی کاشان ( بنای تلگرافخانه بعدی ) در ابران بی مانند است این بنا در سال 58 خراب شد و هنوز جای ان خالی ست ( فقط  چند  تا درخت کاج خشکیده جای زیباترین بنای ایران   یافت میشود )- متاسفانه من ان موقع 4 ساله بودم وبلد نبودم قبل از انکه انجا را خراب کنند عکس بگیرم  

6
- و سریا ل  جذاب سیلک – مجوز های ساخت وساز که ادارات  مربوطه به مردم میدهند و  مسولین پایگاه سیلک چون زورشان به ادارات گردن کلفت نمی رسد  فقط می توانند همایش برگزاز کنند  تا مرذم اهمیت سیلک را متوجه شوند و خانه های که با مجوز ساخته اند ترک کنند و........................


فکر کنم  این ستون به بایه اش رسید و هفت وهشت و نه و ده و یازده و دوازده و سیزده و چهارده
......................................................بماند یرای ستونی ذیگر 

 

*وقتی برای انتقاد از دولت  مطلبت را به یک روزنامه دو لتی بدهی. شاخ  مطلبت را می کنند  و انوقت چاپ می کنند .  گوسفندی که بع بع می کند   
  

2 نوشته شده در  86/03/27ساعت 8  توسط  ابو  | 

 

 

 

پرویز  ورجاوند مرد. با مردن هر انسان زندگی  نامه  اش  تمام می شود . پس تاريخ بي نهايت بار تمام شده است .مراد از پايان تاريخ نابودي زمين است ( مگر زمين نابود نشده ) يا مرگ انسان؟     

 

 

                                                                                            

 

2 نوشته شده در  86/03/21ساعت 9  توسط  ابو  | 

 

 

 

                              بیت تنهایی

 

 

به پدرم گفتم  خانه يعني جاي امن جايي كه آدم بتواند بخزد  آنجا و هيچ دخلي  به بيرون نداشته باشد . خانه  بايد نابينا و نا شنوا باشد . خانه ي  ما مثل اكواريوم است .  به جاي ديوار ،  در وپنجره دارد.  شما، خانه را از در وپنجره هاي اضافي كه توي كارگاهتان  داشته ايد ساخته ايد  . پدرم گفت پس چي ؟   من كاسبم ،  تومان تومان پول از دست مردم مي گيرم . نمي داني که  پول درآوردن چه  سخت  است . يك روز نروم مغازه . زندگی ام لنگ است.آره هرچه زيادي داشته ام توي كارگاه ، توي خانه به كار گرفته ام .  سيمانش را داشته ام. تيرآهنش هم. آجر هم .  در و پنجره  ها هم كه هفت هشت سال است گوشه كارگاه افتاده است  . بنايي مشكل است . از صبح تا به شب بايد راست  عمله و بنا بايستي. صبحانه  جور كني ،  نهار بگيري برايشان. يك روز بنا مريض است ، كار تعطيل.  يك روز برق نيست . پدر آدم در مي آيد تا يك خانه تمام شود . ما وسعمان هين قدر بوده است. من دیگر حال  ندارم . حالا نوبت شما ست . اصلن  تو  يك خانه بساز ما هم ياد بگيريم . روز سوم  نشده صد تا داد مي زني  سر اوسا و عمله  و همه چي را وسط كار ول مي كني ميروي . باخودم گفتم راست مي گويد من نمي توانم خانه بسازم مثل آدم  ولي من يك خانه براي بهار ساخته ام 

                        

                           شكفته  به  باد  بهار   چوب   خشكيده 

                           عروس گشته درخت و باغبان پسنديده

 

خانه خانه است حتي اگر اين  بيت  جاي سکونت* نداشته باشد.

 

 * آرمیدن

2 نوشته شده در  86/02/28ساعت 11  توسط  ابو  | 

 

 

 

   مادرم آن پایین

   استکان ها را در خاطره ی شط می شست

   

 

2 نوشته شده در  86/02/20ساعت 22  توسط  ابو  | 

كفترباز كتاب باز

 

يكي از شخصيت هاي محبوب من ويتاكر در فيلم ماقبل اخر  جيم جارموش است. يك  كفتر- كتاب باز. شاید  من هم در زندگي پیشینم  (قبل  از اختراع كتاب ) كفتر باز بوده ام  كه حال  كتاب باز ی می کنم  کتاب بازی  شبيه ترين بازي به كفتر بازي ست . بااین تفاوت که  مصائب كفتر بازي راندارد. نه از فضولات خبري است ونه خريد ارزن و  پرهاي كتاب ها اگر سال بسال هم  هوا نخورند ، نمي پوسند ( خود ما ن  مي پوسيم )  ولي كفتر ها  هرروز  باید پر داده شوند  و پرنده كه نپرد .پريدن  در او مي ميرد (خزندگان امروزي  ، ميليون ها سال پيش  پرنده بوده  اند). اگر برای کتاب خوانی  باید به زیر زمین رفت  برای کفتر پرانی  پشت بام شرط اول است  و اگر  شب ها بهترین زمان کتاب پرانی ست . روزها  بهترین زمان کفتر خوانی ست و کفتر ها را مانند کتاب ها نمی شود با فشار در یک قفسه جا داد .  شباهت هاي كفتر و كتاب البته بیشترذهنی اند . مثل  كفتر دزدي  كه به همان گسي كتاب دزدي ست . (يادم هست انوقت ها كودكاني هم سن وسال خودم زنگ  خانه مان را ميزدند و خواهش و تمنا كه بروند بالاي پشت بام تا كفتري كه لبه ي پشت بام نشسته بود را از پشت غافلگير كنند و به كلكسيون كفترشان  اضافه كنند. ان كفتر بيشتر مواقع از ان كفتر بازي ديگر بود .  دلشان هم مانند كفتر توي پيراهنشان قنج مي زد هنگامي كه كفتر را مي گرفتند و توي پيراهنشان مي چپناندند و  پله ها ي پشت بام را چند تا يكي پايين مي امدند 

 نمي دانم الان  في كفتر چند است؟ كتاب ها گرانترند يا كفترها ؟.(يادم باشد در اولين فرصت بپرسم) .البته شنيده ام كه همه كفتر ها  يك قيمت نيستند و  بعضشان  برابر سي چهل تا كفتر معمولي قيمت دارند .مانند كتاب هاي ناياب ود ير ياب . بزرگترين   برتري كفتر به كتاب اينست  كه در تمام مجامع كفتر بازي، كفترضعيف هم قيمت  يك  شاه كفتر( حكمن كفتر هاي مرغوب اسم خاصي دارند كه من نميدانم ) نيست ولي كتاب هاي كال  ديده ام كه با كتاب هاي پزنده * به يك سمن بوده اند.كتابهاي كه بعد از خريدشان احساس بدي داشته ام كه اگر صد برابر پولي كه براي ان  كتاب داده اي را  گم كني ، نداري . هنگامي كه براي خريد  انديشه  پول مي دهي احتياط شرط عقل است   چرا كه با خريد تو ، مالف بي سواد ازپر مخاطبي اش مشعوف مي شود  همان افاضات  بي رنگش  را دوباره و چند باره برسفيدي  كاغذ برامده ازسبزي و سرخی و زردی  طبیعت  مي انتشارد.

 

 

 

 *  تركيبي از زنده و پرنده  . كتاب هاي كه انسان  را پخته مي كنند .ازاد مي كنند  

2 نوشته شده در  85/08/19ساعت 8  توسط  ابو  | 

 

                                             اسب های فراری  

  چند و قت پیش در تهران نمایشگاه  اسب ایرانی برگزار شد .بنده هر چه نگاه کردم دردانشنامه های چهارپایان عزیز ( نژاد) اسبی به اسم  اسب ایرانی ندیدم .( اسب ها به نژادهای ترکمن  عربی .....تقسیم می شوند)   ولی همین که نگاهم  را از کتاب برداشتم و به اطرافم  انداختم ( به خصوص وقتی به عکسهای  این نمایشگاه  در یک روزنامه  نگاه می کردم ) چند راس از ان ها را در حالیکه رو به دوربین  لبخند می زدنند دیدم . یکی از برگزار کنندگان  این نمایشگاه  از چگونگی شکل گیری این  نمایشگاه  گفت :بعد از ظهر بود .هوا سرد بود از اداره به طرف خانه می رفتم که یادم  افتاد اقایی در مهمانی  دیشب خیلی از کتاب سینوهه تعریف کرده بود . تا  وارد  کتاب فروشی شدم  گوشه کاپشن بزرگم  که زنم پارسال از جزیره ی  کیش  اورده بود  به از  یکی از کتابها گرفت  و یک کتاب جیبی  به اسم اسب های  عربی    افتاد جلو پایم . در کتاب عکسهای از تعدادی اسب بود که روی انها  نقاشی شده بود.  کتاب را سریع خریدم و دوان دوان به خانه امدم .همان شب بود که  ایده بکر  نمایشگاه اسب ایرانی به ذهنم رسید  ........

2 نوشته شده در  85/07/30ساعت 0  توسط  ابو  | 

                                       خانه ی زیبای پدربزرگ 

وقتي به شتاب مي  رويم، به كناره ها نگاه نمي  كنيم؛ ناچاريم حواسمان به جلو باشد و هنگامي   كه آهسته تر مي  رانيم، به راننده كناري و هنگامي   كه باز هم آهسته تر، به آدمياني كه كنار جاده ايستاده اند نگاهي مي  اندازيم و وقتي مي  ايسيتم، رانندگان پشت سرمان را سير مي  كنيم و وقتي كه جاده هموار است و ماشين سازگار، پدال گاز را مي  فشاريم و با شتاب به طرف مقصد(اگر باشد) مي  تازيم. به قول كوندرا، سرعت با فراموشي، رابطه مستقيم دارد و به همين خاطر، هنگامي   كه مي  خواهيم چيزي را به ياد بياوريم، قدم هايمان را كند مي  كنيم و شايد جامعه اي كه نمي  خواهد به ياد آورد، چنين شتاب مي  كند. جامعه ايراني، نمي  خواهد گذشته اش را به ياد بياورد. اين انزجار از سنت، خودش را در سطح بروز مي  دهد؛ هر چيز را كه مربوط به قديم است و به چشمش مي  آيد(معماري و ادبيات) نابود مي  كند و مظاهر ذهن قديم را نابود مي  كند، در حالي كه ستون هاي آن تفكر را محكم چسبيده است. تجدد ايراني، در ابزار است، نه در انديشه. تجددايراني، ابژكتيو است. تجدد، ابتدا در باید ذهن متولد  شود.
ايراني، خانه پدري را ويران مي  كند، به بهانه نوگرايي ولي خانه ذهنيت كلنگي اش را با هزاران چوب بست، سر پا نگاه داشته. از تكنولوژي براي بيرون آوردن ثروتش از اعماق زمين بهره مي  گيرد تا مايحتاج بدنش(و نه مايحتاج انديشه اش را؛ تا مبادا خانه عقيده اش كه به آن عادت كرده، فروريزد) را بخرد. نگاهش به زمين كروي و سرگردان در فضا، همان نگاه جدّش به زمين مسطح محكم بر دوش لاك پشت است. قرن هاست ذهنش بر يك دنده مانده. مدعي شهر است ولي روستاي ذهنش بكر مانده است. سيلاب هاي انديشه بشري، راهي به ذهن او نيافته است. در مرداب ذهنش، قورباغه هم قورقور نمي  كند. او بيمارگونه، معماري هزاران ساله شهرهايش را به بهانه تجدد ويران مي  كند تا خانه محقر و بي نشان از  هنرش را روي آن بنا كند. او به ظواهر مشغول است، غافل از اينكه براي نوسازی ، ابتدا بايد خانه تفكر غلط را ويران كرد. اگر خانه انديشه هاي قديمي   را باد ببرد، در خانه زيباي پدربزرگ هم مي شود قرار گرفت
2 نوشته شده در  85/07/29ساعت 23  توسط  ابو  | 

 
210597.jpg
                             جاودانگی هنرمند
 
جاودانگی هنرمند مانند ماندگاری پرتره ای است كه می کشد . اگر شخصی كه پرتره اش را پرداخته اند، فایده ای از بی زمانی اش می برد، هنرمند نیز حظی از جاودانگی اش خواهد برد. بهره ی هنرمند از جاودانگی اسمش به اندازه خوشی یك دختر مدل نقاشی از كشیده شدنش توسط نقاش و یا یك راننده جاده ای از وام گرفته شدنش توسط قصه نویس، شاید باشد. از نویسنده و نقاش فقط یك نام می ماند. جاودانگی هنرمند توهم است. او نابود می شود و مثل همه می میرد و از او اسمی می ماند و عكسی. چه تفاوت می كند صاحب اثر كیست. یكی از میلیون ها اسم و زندگینامه و عكس موجود در جهان. او می تواند هركسی باشد. آثار به جا مانده از شاعران هنرمندان و نویسندگان متعلق به تمام جهان است. مانند موسیقی پرندگان، ابرهای آسمان. آثار آنها به نسبت خوب بودنشان بار ها خوانده می شوند كه ما خوب بودن را به معنی جاودانگی گرفته ایم. می دانیم كه مردم به سریال ها و فیلم های سانتی مانتال۱ بیشتر گرایش دارند تا هنر تامل برانگیز ولی در عین حال معتقدیم تاریخ اشتباه نمی كند و سره می ماند. ولی معلوم است كه مخاطب هنر ناب در اعصار بعدی هم همان قلیل مخاطبانی هستند كه در زمان تولد اثر مورد خطاب این شكل هنر بودند و جامعه تا هر تفكر فاخری را مضحك نكند به او روی خوش نشان نمی دهد. بر سردر مغازه خرازی، پیكاسو می نویسیم و حافظ را به یك شیرازی فال گیر تقلیل می دهیم. امروز به همان نسبت ویتگنشتاین خوانده می شود كه هنوز مرحوم نشده بود .(منظور از نسبت، ترجمه به زبان های دیگر و فراگیری رسانه ها و جمعیت بیشتر امروز است) و یا به نظر شما امروز مشهور ترین هنرمند ایرانی (حافظ )بیشتر از زمان حیاتش فهمیده می شود .ایا مولفان یكسونگر در زمانه خودشان مقبول ترند یا مولفانی كه از آثارشان تعابیر متعدد می شود . ولی مگر تولستوی كمتر از داستایفسكی خوانده می شود. هنرمندان مرده حكما تا حالا صدكفن پوسانده اند ولی با تعابیر زیبا می گوییم :نه نه هنرمند نمی میرد و هنرمند تا پایان تاریخ زنده است و الخ. ون گوگ، فریدا، كافكا، هدایت و سپهری در زمان حیات كوتاهشان از تنهایی با سایه و آفتاب هم صحبت بودند و تا قیامت نیز خواهند بود. در وقت خوانش اثر باید بارها به یاد بیاوریم كه خالق اثر مرده است و به جای مرثیه سرایی و قهرمان پروری به خود اثر بپردازیم. فیلم، كتاب و موسیقی را تنها و بی مالف، ببینیم و بخوانیم و بشنویم. آنچه زنده است اثر است كه زندگی آن نیز بر اثر تكرار خوانده شدن نیست، بلكه با سعی مخاطب است كه جان می گیرد. خواننده باید از اثر هنری متاثر شود. زنده شود یا لااقل مریض شود.
پی نوشت:
۱ اثر سانتی مانتال: اثری كه می خواهد به زور، احساسات مخاطب را برانگیزاند
2 نوشته شده در  85/07/18ساعت 19  توسط  ابو  |